جهرم خبر، گاهی سوژههای خوب، فارغ از دل یک نشست رسمی یا مراسم خبری، از میان پیامهای سادهای متولد میشوند که بیصدا در شبکههای اجتماعی به دستمان میرسند. درست مثل پیامی که چند روز پیش در ایتا دریافت کردم؛ شعری درباره جهرم با مطلعی که با «گفتم غزل به جهرم و جهرم نیامدم..» آغاز میشد.
ابتدا تصور کردم، مانند دهها شعر دیگری که هر از گاهی برای انتشار در کانال «جهرم خبر» برایم ارسال میشود، این هم سروده یکی از شاعران خوشذوق جهرمی است. شعر را با دقت خواندم؛ از کوچهها و محلههای جهرم گفته بود، از حالوهوای شهر و نامهایی که تنها یک جهرمی با آنها آشناست.
اما پایان شعر، همه تصوراتم را بر هم زد.
زیر شعر نوشته بود: «شاعر آذری که تاکنون جهرم نیامده است.»!
همین یک جمله کافی بود تا کنجکاویام برانگیخته شود. با خودم گفتم: مگر میشود کسی نه اهل جهرم باشد، نه حتی یکبار قدم به این شهر گذاشته باشد، اما اینگونه از آن شعر بگوید؟
برای اطمینان، همانجا برایش نوشتم:
«واقعاً شما آذری هستید و تا حالا جهرم نیامدید؟»
پاسخش کوتاه اما صمیمی بود:
«نه… هنوز کسی دعوتم نکرده. الان هم اگر دعوت کنند، دیگر نمیتوانم بیایم.»
بعد جملهای نوشت که تعجبم را بیشتر کرد:
«برای بیش از صد شهر شعر گفتهام.»
برای اثبات حرفش هم، شعرهایی درباره بروجرد، ایل بختیاری، ساری، اردکان یزد، پیرانشهر و چند شهر دیگر برایم فرستاد و نوشت: «این هم گواه مدعا.»
حالا دیگر ماجرا فقط یک شعر درباره جهرم نبود؛ سوژهای متفاوت پیش رویم قرار داشت؛ شاعری که شهرها را میسراید، بیآنکه الزاماً همه آنها را از نزدیک دیده باشد.
برایش نوشتم:
«این خودش یک سوژه جذاب برای مصاحبه است. موافقید گفتوگویی داشته باشیم؟»
پاسخش، انگار آغاز همان مصاحبه بود.
نوشت:
«اولش اتفاقاً برای جهرم یک مثنوی بلند و مفصل گفتم. فرستادم برای آقای منفرد. او هم برای آقای قزلی فرستاد. یکدفعه دیدیم آقای قزلی برایم لوح تقدیر فرستاد و کتاب زیبای جهرم را هم هدیه داد. با خودم گفتم انگار این مدل شعر گفتن مشتریهای خوبی دارد. بعد برای شهرهای مختلف مثنوی گفتم و استقبال شد. بعدها از مثنوی رسیدم به غزل.»
او در ادامه از خاطرهای دیگر هم گفت؛ خاطرهای که نشان میداد پیوندش با جهرم تنها به همان شعر نخست محدود نمانده است.
«سالها بعد آقای ابوالفضل قاسمزادگان جهرمی با من تماس گرفت. درباره همان مثنوی بلند جهرم صحبت کردیم و بعد از آن تماس، غزل جهرم را سرودم.»
تیمور زمانی همچنین توضیح داد که همه این شعرها را در وبلاگی با عنوان «ورودیهای ۷۱ حقوق شیراز» منتشر کرده است؛ جایی که یادگار سالهای دانشجویی اوست.
او گفت: «با آقای منفرد در دانشکده حقوق شیراز همکلاس بودیم…»
بعد نوشت:
«این هم نصف مصاحبهای که میخواستید.»
اما هنوز مهمترین سؤال باقی مانده بود؛ اینکه خود شاعر کیست؟
از او پرسیدم:
«از همه جا گفتید، اما نگفتید خودتان اهل کدام شهر هستید؟»
پاسخش، تصویر روشنتری از زندگی او ترسیم کرد.
تیمور زمانی نوشت:
«اهل نقده در استان آذربایجان غربی هستم. متولد ۱۳۵۲. حقوق را در شیراز خواندم. بعد در پیام نور نقده لیسانس مترجمی زبان انگلیسی گرفتم، مدتی هم ادبیات خواندم و بعد با هزار زحمت لیسانس مدیریت بازرگانی گرفتم. الان هم وکالت میکنم.»
اما شاید تأثیرگذارترین بخش معرفیاش، جملهای بود که بیهیچ گلایهای نوشت:
«مبتلا به اماس هستم و با عصا راه میروم.»
با این حال، بیماری نتوانسته بود شور شاعرانگی را از او بگیرد؛ حتی عصا هم در شعرهایش حضور پیدا کرده است.
او بخشی از یکی از سرودههایش خطاب به حضرت ولیعصر(عج) را برایم فرستاد:
«عصا به دست و با قلم، هجوم میبرم به غم
چو با منی عزیز من، به غم امان نمیدهم»
شاید هنوز تیمور زمانی جهرم را از نزدیک ندیده باشد، اما شعرهایش نشان میدهد گاهی راه رسیدن به یک شهر، از جادهها نمیگذرد؛ از واژهها عبور میکند. شهری که در ذهن یک شاعر جان میگیرد، گاهی پیش از آنکه دیده شود، زندگی میکند؛ و شاید همین، راز شعرهایی باشد که از صدها کیلومتر دورتر، رنگ و بوی جهرم گرفتهاند.
گفتم غزل به جهرم و جهرم نیامدم
قسمت نشد،به دیدن مردم نیامدم
عطار گشت دور و بر هفت شهر عشق
من کیستم که جز به تجسم نیامدم
از جبذر آمدیم به دشتاب و خارقان
با هیچ جهرمی به تکلم نیامدم
کارم سرودن است و به توصیف هر دیار
با حال خوب و خوش، به تلاطم نیامدم
(سلدوز) ما که معنی(دشتاب) میدهد
از باب ترجمه به تخاصم نیامدم،
گفتم بدانی و هم از این نکته ی عجیب
با این زبان، به سوءتفاهم نیامدم
با این عصا مسا که گرفته ست دست من
در این هوای گرم به جهرم نیامدم
در آخر غزل به امام زمان(عج)، سلام
گرچه به جمکران و خود قم نیامدم
شد قسمت (زمانی) و وقت دعای عهد
جز گفتن سلام علیکم نیامدم
تیمور زمانی۱۴۰۵/۴/۱۳
(شاعری آذری که تاکنون جهرم نیامده)
