• امروز : پنجشنبه, ۸ مرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 30 July - 2026
کل 858امروز: 1
0

کربلای میان‌دوآب؛ روایت ناگفته شهدای عصر عاشورای جهرم روایت راننده‌ای که از قتلگاه بازگشت

  • کد خبر : 5624
  • ۰۶ تیر ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۵
کربلای میان‌دوآب؛ روایت ناگفته شهدای عصر عاشورای جهرم روایت راننده‌ای که از قتلگاه بازگشت

جهرم خبر گ،عاشورا همیشه فقط در کربلا اتفاق نمی‌افتد. گاهی در جاده‌ای دورافتاده میان کوه‌های غرب کشور، در عصر یک روز عاشورایی، تاریخ دوباره خود را تکرار می‌کند. مانند کاروانی از عاشقان حسین(ع) که در مسیر دفاع از وطن و آرمان‌هایشان، بی‌آنکه بدانند چند ساعت بعد به قافله شهیدان خواهند پیوست، راهی سفری می‌شوند که […]

جهرم خبر گ،عاشورا همیشه فقط در کربلا اتفاق نمی‌افتد. گاهی در جاده‌ای دورافتاده میان کوه‌های غرب کشور، در عصر یک روز عاشورایی، تاریخ دوباره خود را تکرار می‌کند. مانند کاروانی از عاشقان حسین(ع) که در مسیر دفاع از وطن و آرمان‌هایشان، بی‌آنکه بدانند چند ساعت بعد به قافله شهیدان خواهند پیوست، راهی سفری می‌شوند که مقصدش آسمان است.

بیست‌وپنجم مهرماه سال ۱۳۶۲، مصادف با عصر عاشورا، یکی از تلخ‌ترین و در عین حال پرافتخارترین برگ‌های تاریخ دفاع مقدس برای مردم جهرم رقم خورد. جمعی از رزمندگان اعزامی این شهرستان که راهی جبهه‌های غرب کشور بودند، در جاده میان‌دوآب و مهاباد در کمین نیروهای ضدانقلاب گرفتار شدند و به شهادت رسیدند. حادثه‌ای که بعدها با عنوان «شهدای عصر عاشورا» در حافظه مردم فارس ماندگار شد.

سال‌ها از آن روز گذشته است، اما غلامحسین رشیدیان، راننده اتوبوسی که حامل این رزمندگان بود، هنوز با همان تأثر و همان وضوح، لحظه به لحظه آن سفر را به یاد می‌آورد؛ سفری که از همان آغاز، رنگ و بوی دیگری داشت.

وداعی که بوی آسمان می‌داد

عصر تاسوعا بود. ساعت حدود دو بعدازظهر. اتوبوس حامل نیروهای اعزامی از جهرم به سمت جبهه‌های غرب کشور حرکت کرد. مقصد، پادگان جلدیان در منطقه عملیاتی غرب بود.

رشیدیان که به همراه مهدی نظری مسئولیت رانندگی اتوبوس را برعهده داشت، می‌گوید: «حدود ساعت پنج عصر به شیراز رسیدیم. چون خانه‌ام شیراز بود، طبق معمول خواستم چند دقیقه‌ای خانواده را ببینم و خبر بدهم که راهی جبهه شده‌ایم.»

اما آنچه در ذهن او برای همیشه ماندگار شد، دیدار کوتاه پسر خردسالش با رزمندگان بود.

پسرش محمدعلی طبق عادتی همیشگی وارد اتوبوس شد و به سراغ رزمندگان رفت. صورت تک‌تک آن‌ها را بوسید و برایشان آرزوی موفقیت کرد.

روزها بعد، وقتی خبر شهادت نیروها رسید، محمدعلی از پدرش پرسید: «رفقای من کجا رفتند؟»

رشیدیان می‌گوید: «به او گفتم رفقایت رفتند یک جای خوب.»

اما خاطره‌ای که کودک آن روز تعریف کرد، برای پدر معنای دیگری داشت. او گفته بود هنگام خداحافظی با شهید حمیدرضا یثربی روبه‌رو شده است. شهید از او پرسیده بود: «نماز می‌خوانی؟»

پسرک جواب داده بود: «بله.»

و شهید یثربی گفته بود: «پس دعا کن ما شهید بشویم.»

شبی که خواب از چشم‌ها گریخته بود

رزمندگان پس از توقفی کوتاه در ده‌بید، نماز جماعت اقامه کرده و شام می‌خورند. مردم که فهمیده بودند اتوبوس حامل رزمندگان است، مسیر را برای عبور آنان باز کردند.

اتوبوس در دل شب به راه خود ادامه داد. نماز صبح کنار چشمه‌ای در حوالی ملایر اقامه شد؛ صبحی سرد در دل کوهستان.

رشیدیان در میان خاطرات آن سفر، بیش از همه از شهید مصطفی رهایی یاد می‌کند؛ پاسداری که مسئول تغذیه نیروها بود و آن شب لحظه‌ای نخوابید.

«همیشه کنار راننده می‌نشست. آن شب به او گفتم مصطفی، چرا نمی‌خوابی؟ گفت خوابم نمی‌برد، خیلی خوشحالم. خیلی سرحالم.»

آن زمان کسی معنای این شوق عجیب را نمی‌دانست.

خرمایی که ناهار عاشورا شد

کاروان از قروه و دیواندره گذشت. حوالی ظهر عاشورا، نیروها در دیواندره توقف کردند تا غذایی تهیه شود اما همه جا تعطیل بود.
مراسم عزاداری برپا بود و امکان تهیه غذا وجود نداشت.

در همین هنگام شهید رضا یثربی جعبه خرمایی را که همراه داشت، میان نیروها تقسیم کرد.

رشیدیان می‌گوید: «با چه شور و حالی خرماها را بین بچه‌ها پخش می‌کرد. همان خرما شد ناهار عاشورای همه ما.»
پس از اقامه نماز ظهر در سقز، کاروان دوباره راه افتاد.

سکوتی که معنا داشت

هرچه به مقصد نزدیک‌تر می‌شدند، فضای اتوبوس آرام‌تر می‌شد. رزمندگانی که تا ساعتی قبل با شوخی و خنده مسیر را کوتاه کرده بودند، ناگهان در سکوتی عمیق فرو رفته بودند.

رشیدیان می‌گوید: «عجیب بود. انگار همه یکباره ساکت شده بودند. حتی به مصطفی گفتم چرا اینقدر آرامی؟ گفت رفتم تو فکر. فکر شادی.»

امروز وقتی این جملات را مرور می‌کند، باور دارد که آن‌ها به میعادگاه خود نزدیک شده بودند.

کمین در جاده مهاباد

حدود سه کیلومتر مانده به مهاباد، ناگهان چند مرد مسلح راه را بستند.ابتدا همه تصور کردند نیروهای خودی هستند.

اما لحظاتی بعد مشخص شد اعضای گروهک‌های ضدانقلاب و عناصر وابسته به کومله و دموکرات‌اند.
سه آرپی‌جی‌زن دو سوی جاده مستقر بودند.
راه فراری وجود نداشت.

رشیدیان می‌گوید: «همان لحظه فهمیدیم گرفتار شده‌ایم. اما بچه‌ها روحیه‌شان را نباختند.»

همه را از اتوبوس پیاده کردند.رزمندگان را کنار جاده نشاندند و شروع به بازرسی اتوبوس کردند.

نخستین شهید

پس از پیدا شدن برخی مدارک و عکس‌ها، هویت رزمندگان مشخص شد.

اولین کسی که شناسایی شد، شهید مصطفی رهایی بود.

رشیدیان با بغض می‌گوید: «جلوی چشم ما بردندش زیر پل. اولین شهیدی که دیدیم همان مصطفی بود.»

پس از او نوبت به دیگر رزمندگان رسید.

هر بار چند نفر را جدا می‌کردند و به زیر پل می‌بردند.

صدای رگبارها یکی پس از دیگری در فضای عصر عاشورا می‌پیچید.

حتی مسافران عادی هم در امان نماندند

در همان زمان یک مینی‌بوس مسافربری نیز به محل رسید.

داخل آن زنان، کودکان و چند مسافر عادی حضور داشتند.

در میان آن‌ها پدر و پسری بودند که برای دیدار فرزند سربازشان راهی مهاباد شده بودند.

پسر را مقابل چشمان پدر از خودرو پیاده کردند و به شهادت رساندند.

رشیدیان می‌گوید: «صحنه‌ای بود که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.»

تا پای جوخه اعدام

ساعتی بعد نوبت رانندگان رسید.

فرمانده گروهک دستور داد رشیدیان نیز تیرباران شود.

کفش‌هایش را از پا درآوردند و او را به سمت محل اعدام بردند.

«فقط یک نگاه به آقای نظری کردم. با چشم به هم فهماندیم که کار تمام است.»

اما در آن لحظه، اتفاقی رخ داد که خودش آن را امداد غیبی می‌داند.

در حالی که قدم به سمت محل تیرباران برمی‌داشت، ناگهان دستور بازگشت صادر شد.

«فقط دستم را روی عکس برادرم گذاشتم. برادرم علیرضا قناعت‌پیشه در عملیات فتح‌المبین شهید شده بود. زیر لب گفتم: امیر، دارم می‌آیم…»

اما تقدیر چیز دیگری بود.

راوی یک کربلای کوچک

رشیدیان امروز باور دارد که زنده ماندنش بی‌حکمت نبود.

او می‌گوید: «وقتی بعدها دوستان به من گفتند بعضی از یاران امام حسین(ع) زنده ماندند تا پیام کربلا را به تاریخ برسانند، فهمیدم شاید من هم برای همین مانده‌ام؛ تا روایت کنم در عصر عاشورای سال ۱۳۶۲ بر این جوان‌ها چه گذشت.»

جوانانی که از جهرم راهی جبهه شدند و در جاده‌ای دور از وطن، در عصر عاشورا، به کاروان شهدای کربلا پیوستند.

امروز پس از گذشت بیش از چهار دهه، هنوز نام شهدای عصر عاشورا در حافظه مردم فارس زنده است؛ شهدایی که خونشان در جاده میان‌دوآب جاری شد تا روایت مظلومیت و ایستادگی، نسل به نسل منتقل شود.

لینک کوتاه : https://jahromkhabar.ir/?p=5624

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.