جهرم خبر، ساعت دو بعدازظهر ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ بود. خانواده دور سفره نشسته بودند و مثل هر روز، ناهار میخوردند. صدای رادیو در خانه میپیچید؛ صدایی آشنا که ناگهان شکل دیگری گرفت.
مجری خبر، جملهای را آغاز کرد که برای همیشه در حافظه خانواده ماند:
امروز رژیم بعثی عراق، برخلاف قوانین بینالمللی، از هوا و دریا و زمین به مرزهای ایران تجاوز کرد. در همین راستا هواپیماهای رژیم بعثی به ده شهر کشورمان حمله کردند و علاوه بر بمباران فرودگاهها، به مناطق مسکونی آسیب زدند و عدهای از هموطنانمان را به شهادت رساندند.
همچنین نیروی زمینی رژیم بعث با دوازده لشکر و سی تیپ مستقل به مرزهای کشورمان در استانهای کرمانشاه و ایلام و خوزستان حمله کرد که با مقاومت و پاسخ کوبنده نیروهای ژاندارمری و ارتش مواجه شد و در اکثر مواضع مجبور به عقبنشینی شد.
غذا در دهان همه ماسید. قاشق پر از غذا در دست علیرضا بیحرکت ماند.
پدر که در گوشه دیگر سفره داشت با هواپیما بازی در دهان خواهر سهساله علیرضا، فاطمه، غذا میگذاشت، هواپیمایش میان زمین و هوا معلق ماند. فقط محمد یکساله بود که بیخبر از همهجا، دهانش را باز کرده و منتظر غذایی بود که مادر داشت با ته قاشق میکوبید.
برادر دبیرستانیاش، حمیدرضا که دهانش پر از غذا بود، با شنیدن اخبار به سرفه افتاد و کسی حواسش به او نبود تا از پارچ سر سفره، کمی آب برایش بریزد.
رادیو از حمله عراق به ایران میگفت؛ از حمله هوایی به چند شهر و هجوم نیروهای زمینی به مرزهای کشور.
وقتی رادیو خبر بمباران شهرهای مرزی، ازجمله خرمشهر و آبادان و جزیره مینو را داد، ناگهان همگی به سمت رادیو خیز برداشتند. همه از تحرکات عراق و مزدورانش در خرمشهر خبر داشتند، مثل آرپیجی زدنشان در مرکز آبادان یا انفجار بازار خرمشهر. حتی از شیطنتهایش در کردستان هم خبرهایی به گوششان رسیده بود؛ امّا خبر شروع جنگ رسمی، اتفاق تازهای بود که آنها را در بهت فرو برد.
جنگ رسماً آغاز شده بود.
سفرهای که دیگر کسی میل غذا نداشت
خبر که تمام شد، خانواده دوباره کنار سفره برگشتند؛ اما دیگر چیزی شبیه چند دقیقه قبل نبود.
کسی دیگر غذا از گلویش پایین نمیرفت. هرکسی در گوشهای از سفره، غرق در افکار خود شده بود. بعد از حدود نیم ساعت قفل دهانها باز شد و با یکدیگر شروع به صحبت کردند. همگی مطمئن بودند که این جنگ هم مثل درگیریهای سال ۱۳۵۰، بعد از چند روز تمام میشود؛ اما پدر نگران بود.
اما پدر خانواده نگرانی دیگری داشت.
او در دوران مصدق، سرباز رسته مخابرات بود و شهریور ۱۳۲۰ را کاملاً به یاد داشت.
پدر از نگرانی خود به بقیه خانواده چیزی نگفت.
این که خانواده اش حتی چند ساعت و چند روز هم در خیال موقتی بودن حمله به سر می بردند، خودش غنیمت بود.
آبادان، خانهای که قرار بود تابستانها پناه خانواده باشد
پدر و مادر علیرضا متولد و اهل محله مصلی جهرم بودند.
پدر علیرضا، کارگر پالایشگاه آبادان بود و در اداره حملونقل، قسمت تعمیرات کار میکرد. او سالی یک ماه مرخصی داشت و معمولاً خانواده را زودتر به شیراز میفرستاد تا از گرمای آبادان در امان باشند و خودش در ماه آخر به آنها ملحق میشد.
پدر علیرضا خانه شیراز را با وام شرکت نفت و صرفهجوییهای همسرش خریده بود و هنوز در رهن بانک قرار داشت.
برای همین خانه را اجاره داده بودند و یک اتاق از سه اتاق خانه را برای خود نگهداشته بودند تا تابستانها جایی برای رفتن به شیراز داشته باشند.
امّا حالا جنگ شروع شده بود و آن خانه، بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا کرده بود.
علیرضا؛ جوانی میان دانشگاه و جهاد
علیرضا فخارزاده جهرمی، متولد روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۴۰، آن روزها دانشجوی رشته ریاضی در شاخه شمالی دانشگاه جندیشاپور اهواز بود؛ که در خرمآباد قرار داشت.
البته به خاطر انقلاب فرهنگی همه دانشگاهها تعطیل بود. امّا او با چند نفر از بچه های مذهبی که انجمن اسلامی دانشگاه را تاسیس کرده بودند، زودتر، آن ترم را به طور دسته جمعی حذف کرده بودند؛ چون نیروهای چپی که تفکرات پیکاری داشتند، با این که تعدادشان کم بود، در حال ایجاد پایگاهی برای نیروهای خارج از دانشگاه بودند.
که به روایت علیرضا، دانشجویان عضو انجمن اسلامی تلاش داشتند مانع تبدیل دانشگاه به پایگاهی برای فعالیت نیروهای خارج از دانشگاه شوند.
بعد از این که دانشگاه تعطیل شد، علی رضا با دیگر دانشجویان انجمن در بخش فرهنگی جهاد سازندگی خرمآباد مشغول خدمت شدند.
علیرضا برای تعطیلات نزد خانواده برگشته بود؛ سفری که قرار بود کوتاه باشد و خیلی زود به پایان برسد.
بلیت ساعت پنج؛ بازگشت به شهری که جنگ به آن رسیده بود
جنگ که شروع شد، خانواده هنوز در شیراز بودند.
پدر علیرضا باید صبح روز بعد سر کار حاضر میشد و دیگر مرخصی نداشت. بنابراین تصمیم گرفتند همان روز به آبادان برگردند.
برای ساعت پنج عصر بلیت اتوبوس شیراز به آبادان تهیه شد.
خانواده راهی ترمینال شدند.
شهرهای مرزی درگیر جنگ شده بودند و مردم از آبادان و دیگر مناطق جنگزده در حال خروج بودند؛ اما این خانواده، در همان روزهای آغازین جنگ، مسیر بازگشت را در پیش گرفتند.
علیرضا نمیدانست آن سفر، او را به دل یکی از مهمترین دورههای زندگیاش میبرد؛ دورهای که بعدها بخش مهمی از آن را در کتابی روایت خواهد کرد.
سالهایی که بچههای مسجد، بخشی از تاریخ شهر شدند
سالها بعد، خاطرات آن روزها در کتاب «بچههای مسجد طالقانی» گرد آمد؛ کتابی درباره خاطرات جوانان و نوجوانان مسجد طالقانی آبادان که به روایت دکتر علیرضا فخارزاده جهرمی و با کوشش او و سعیدهسادات محمودزاده حسینی تحقیق و نگارش شده است.
علیرضا فخارزاده جهرمی به همراه جوانان دیروز و سرافرازان امروز که هنوز با یکدیگر ارتباطی تنگاتنگ دارند، همگی با هم خاطرات دوران شیرین دفاع از آبادان سرافراز را به زیبایی روی کاغذ آورده اند. خاطراتی که تا به امروز کسی به شکل مدون آن ها را بیان نکرده است و تاریخ شفاهی آن دوران طلایی است خاطرات جمعی است و ارزش سندی دارد.
این کتاب در ۴۰۸ صفحه، در سال ۱۴۰۲ توسط انتشارات مرز و بوم تهران و با شمارگان هزار نسخه منتشر شده است.
«بچههای مسجد طالقانی» خواننده را به سالهایی میبرد که جنگ تنها در سنگرهای نظامی جریان نداشت. در شهرهایی مانند آبادان، زندگی مردم نیز درگیر جنگ بود و مسجد، مدرسه، محله و خانه هر کدام بخشی از میدان مقاومت و خدمت شده بودند.
کتاب با پیشگفتاری از نشر مرز و بوم آغاز میشود و پس از مقدمه، چهار فصل دارد: «پیشساماندهی»، «فعالیتهای بچههای مسجد»، «خدمات بچههای مسجد به شهر» و «به یاد فرمانده»؛ در پایان نیز بخشی به تصاویر اختصاص یافته است.
در میان صفحات کتاب، تصویری از سالهای جنگ شکل میگیرد که قهرمانان آن الزاماً چهرههای شناختهشده و نامهای بزرگ نیستند؛ نوجوانان و جوانانی هستند که در همان روزهای سخت، بخشی از بار زندگی شهر را بر دوش گرفتند.
خاطراتی که از سفره ناهار شروع شد
برای علیرضا فخارزاده جهرمی، جنگ از یک سنگر یا عملیات شروع نشد؛ از یک سفره خانوادگی آغاز شد.
از همان لحظهای که قاشق در دست یک نوجوان ماند، هواپیمای خیالی پدر بر فراز سفره متوقف شد و صدای رادیو، جملهای را گفت که قرار بود زندگی میلیونها ایرانی را تغییر دهد.
شاید به همین دلیل است که روایتهای کتاب «بچههای مسجد طالقانی» بیش از آنکه صرفاً شرح حوادث جنگ باشد، روایت آدمهاست؛ آدمهایی که جنگ را زندگی کردند، در شهر ماندند، به مسجد رفتند، کار کردند، کمک کردند و در میان دود و آتش، تلاش کردند زندگی از حرکت نایستد.
مردی که ریاضی خواند و خاطرات جنگ را نوشت
علیرضا فخارزاده جهرمی پس از آن سالها، مسیر علمی خود را نیز ادامه داد.
او در سال ۱۳۶۵ با رتبه نخست، کارشناسی ریاضی را از دانشگاه شهید چمران اهواز دریافت کرد. سپس در سال ۱۳۶۹ کارشناسی ارشد ریاضی محض را از دانشگاه تربیت مدرس گرفت و در سال ۱۳۷۵ از دانشگاه لیدز انگلستان در رشته ریاضی کاربردی دکتری گرفت.
از دوره کارشناسی ارشد، بورسیه دانشگاه شهید چمران اهواز شد و از سال ۱۳۷۰ نیز به استخدام رسمی و عضو هیات علمی آن دانشگاه درآمد. بعدها در سالهای ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ به دانشگاه صنعتی شیراز منتقل شد و فعالیت دانشگاهی خود را در حوزه ریاضی کاربردی، تحقیق در عملیات و بهینهسازی ادامه داد.
او سالهاست عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شیراز و استاد تمام این حوزه است.
در سالهای آغاز تأسیس دانشگاه دولتی جهرم و راهاندازی رشته ریاضی نیز چند ترم در این دانشگاه تدریس کرد.
از تخته کلاس تا صفحات تاریخ
کار علمی دکتر فخارزاده جهرمی نیز تنها به تدریس محدود نمانده است. از آثار تخصصی او که با همکاری خانم دکتر هاجر علیمراد منتشر شده، میتوان به کتابهای «بهینهسازی خطی؛ تحقیق در عملیات ۱» و «مقدمهای بر بهینهسازی غیرخطی؛ تحقیق در عملیات ۲» اشاره کرد که توسط انتشارات دانشگاه جهرم نشر یافته است.
با این حال، در کنار فرمولها، مدلهای ریاضی و مسئلههای بهینهسازی، مقالات و پایان نامه ها، بخشی از زندگی او در حافظه روزهای جنگ باقی مانده است.
آن خاطرات، سالها بعد در قالب «بچههای مسجد طالقانی» دوباره جان گرفتهاند؛ روایتی از جوانانی که شاید در همان روزهای نخست جنگ نمیدانستند قرار است بعدها بخشی از تاریخ یک شهر شوند.
قصهای که هنوز تمام نشده است
۳۱ شهریور ۱۳۵۹ برای خانواده فخارزاده جهرمی با یک سفره ناهار آغاز شد؛ با صدای رادیو، سکوت ناگهانی اعضای خانواده و خبری که همه چیز را تغییر داد.
آن روز، کسی نمیدانست جنگ هشت سال طول خواهد کشید. کسی نمیدانست آبادان چه روزهای سختی پیش رو دارد و نوجوانان و جوانان مسجد طالقانی چه نقشی در روزهای آینده شهر ایفا خواهند کرد.
امّا سالها بعد، یکی از همان نوجوانان، دکتر علیرضا فخارزاده جهرمی، به همراه دوستان قدیم خود، بخشی از آن روزها را از حافظه بیرون کشید و در کنار روایتهای دیگر، در کتابی ۴۰۸ صفحهای نشاند.
«بچههای مسجد طالقانی» از همینجا اهمیت پیدا میکند؛ از جایی که تاریخ بزرگ جنگ، در زندگی کوچک و روزمره آدمها دیده میشود؛ در یک سفره ناهار، یک سفر با اتوبوس، یک مسجد، یک محله و جوانانی که تصمیم گرفتند در روزهای سخت، کنار شهرشان بمانند.**

به به. چقدر زیبا و دلنشین. همشهری های که تا کنون نمی شناختیم با ما معرفی میشوند
سپاسگزار از استاد جهان مهین و سایت خوب جهرم خبر ❤️❤️❤️❤️🌸🌸🌸🌸