جهرم خبر چهل روز از جنگ گذشت، خبری از کمیابی و کم آبی و احتکار و هر چیز دیگری که فکرش را بکنیم، که شاید در گذر این روزها کمی سختمان بشود نیست. غم دوری و از دست دادن عزیزانمان هست، اما به قول بچه های دفتر روایت آستین به دندان گرفتهایم که صدایمان را اجنبی نشنود.
چند سال پیش که کتاب نان سالهای جنگ را می خواندم، با خواندنش پرت میشدی به دفاع مقدس هشتساله، زمانی که زنان و دختران آن سر ایران برای مردان این سر ایران نان میپختند، بسته بندی می کردند و با سلام و صلوات بدرقه میکردند، تا به دست دلاورمردانشان برسد. شاید هم بعضیها کسی را در جبهه نداشتند، اما احساس دین می کردند و میخواستند دینشان را به جبههها ادا کنند.
امروز در روستای مادریم، بهجان بودم. برای دیدن بچه هایم، که 32 روز میشد مهمان خانه پدربزرگ و مادربزرگ بودند. شنیدم اهالی روستا داوطلب شدهاند و برای بچههای مستقر در جبهه و پای لانچرها نان میپزند. نان تیری.
سراغشان رفتم. پخت این نان هنوز به حالت سنتی انجام میشود و بعد از یکی دو ساعت واقعاً نانوا را از پا درمیآورد. اما خانمها با عشق و شوخی و خنده و با دعا و سلام و صلوات هم خستگی درمیکردند، هم عشق را وارد خمیر و نان میکردند.
سنشان را که جمع و تفریق میکردی زمان جنگ تحمیلی یا کودک نوپا بودند یا حداکثر دوازدهسیزدهساله. اما انگار الان به جبران آن نبودنها در میدان، میخواستند جبران کنند.مطمئنم مزه این نان فرق دارد. این نان قوت میدهد، شجاعت میدهد و کلاً حالخوبکن است.
به روایت مریم ذوالقدر
